یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
 
چطور یک قصه را بنویسیم؟ (٢۵)
قصه پلیسی [بخش چهارم ]

 

 جزئیات، جزئیات، جزئیات! هر قدر هم به آنها توجه کنید باز هم کم است چون حیات‌بخش قصه‌اند در همه اشکالشان و بدون آنها، قصه، بی‌روح است بی‌انگیزه است بی‌عظمت است بی‌جذابیت است و یک دوجین «بی» دیگر! در قصه پلیسی، این جزئیات نمود بیشتری دارند یعنی نه این که در باقی ژانرها نمود نداشته باشند در آنها به خورد متن می‌روند بیشتر؛ جذب متن می‌شوند بیشتر؛ یک جور نامریی می‌شوند در سطوح بالای قصه‌نویسی؛ طوری که نویسندگان جوان که اغلب دچار «پیرچشمی»‌اند قادر به رصد آنها نیستند برای همین است که توصیه اغلب نویسندگان بزرگ این است که قصه پلیسی را دنبال کنید و تمرین؛ حتی نویسندگان غولی مثل بورخس هم، هم از شکل روایی این قبیل قصه‌ها در قصه‌هاشان استفاده برده‌اند و هم خودشان مدتی قصه پلیسی نوشته‌اند. بورخس البته با نام مستعار و به شکل مشترک با نویسنده‌ای دیگر این کار را کرده [که در مصاحبه‌هایش هم گفته] اما از همه اینها که بگذریم باید به سراغ اصل اثر برویم و کارکرد «جزئیات» در قصه پلیسی که مطمئناً یکی از استادان کاربرد آنها در این نوع قصه، ریموند چندلر است. آثار او سرمشقی است برای نویسندگان بعد از او؛ او چنان ظرافت را با خشونت، و شعر را با آواز گلوله می‌آمیزد انگار که از ازل، همزاد بوده‌اند. او تواناست به امری نادر که پیش از او غیرممکن می‌نمود: «ورود رمز و رازی شاعرانه به حیطه ژانری بالقوه خشن.» قهرمان او «فیلیپ مارلو» کارآگاهی خصوصی است با ظاهری کاملاً خشن، روشی کاملاً خشن، گفتاری کاملاً خشن اما ذهنیتی شاعرانه، حساس و عمیقاً متأثر و حتی گریان از رویکردهای غیرانسانی. چندلر البته آنقدر هوشمند هست که به ورطه شعرنویسی و قطعه ادبی نگاری و شعر منثورسازی در نغلتد. او روح شاعرانگی را با دقت وسواس‌گونه‌ای در جزئیات، در توصیف جزئیات می‌دمد و حضور این «روح» را به وجه تمایز آثار خود با دیگر آثار پلیسی بدل کند. چندلر در میان همتایان نامدار پلیسی‌نویس خویش، شاید کمتر از همه دلمشغول «گره‌های هیجان‌انگیز» یا «معماهای اعجاب‌برانگیز» است. معماهای آثار او آنقدر ساده‌اند که حتی می‌توان آنها را غیر از وجوه مرتبط با جنایت شان، بخشی از فرآیند قصه‌نویسی غیرپلیسی انگاشت. با نگاه امروزی، شاید اصلاً نتوان بخش قابل توجهی از آثار چندلر را پلیسی خواند اما به هر حال این آثار از وجوه ظاهری این ژانر بهره برده‌اند: کارآگاه خصوصی، قتل، اخاذی، پلیس هوشمند و سالم، پلیس فاسد، سرمایه‌داران گنگستر، گنگسترهای دون‌پایه، گنگسترهای نابغه یا دارای بهره هوشی بالا، مردان به آخر خط رسیده، زنان دسیسه‌گر و بسیار هوشمند‌تر از مردان اطرافشان، زنان نیازمند کمک قهرمان افسانه‌ای یا به هر حال در جست‌وجوی چنین قهرمانی و ...
چندلر، اغلب افت فشار خون گره‌های روایی‌اش را با انتخاب جایگاه روایی ویژه‌ای جبران می‌کند که از آن جایگاه می‌تواند بی‌آنکه مخاطب را دچار بی‌اعتمادی نسبت به میزان دانسته‌های راوی یا نویسنده کند،  در بی‌اطلاعی راوی شریک سازد. همیشه وقتی رمانی از چندلر به پایان می رسد مخاطب از عادی بودن حوادث دچار شگفتی می‌شود گرچه هیچ وقت پشیمان نیست که چنین تجربه‌ای را [تجربه‌ خوانش چنین رمانی را] از سر گذرانده؛ درواقع در رمان‌های چندلر، معماها و گره‌های کوچک، نقش حبه قندهای کوچکی را بازی می‌کنند که به کودکان بیمار نشان می‌دهند تا شربتی تلخ را بنوشند. مسلماً شیرینی آن حبه‌های کوچک برابر تلخی دارو، ناچیز است اما در پایان این روند، سلامتی و سرزندگی در انتظار کودک است. شاید چندان خوشایند نباشد اما چندلر، مخاطب را کودک فرض می‌کند!

*
در  «حق‌السکوت» ریموند چندلر، جزئیات اهمیتی حیاتی دارند و بدون آنها، ماحتی قادر به دیدن صحنه نیستیم چه رسد به مشارکت در حال و هوای قصه: «از جلوی یک مرکز خرید کوچک گذشتیم، بعد راه عریض‌تر شد و خانه‌های یک طرف که نو هم نبودند گران به نظر می‌آمدند و خانه‌های طرف دیگر خیلی جدید اما نه‌چندان گران بودند. مسیر دوباره باریک شد و افتادیم در جاده‌ای که سقف سرعتش 25 مایل بود. راننده یک‌باره پیچید سمت راست، از چند خیابان باریک گاز داد، تابلوی ایست را رد کرد و پیش از این که سبک سنگین کنم که داریم کجا می‌رویم، سرازیر شدیم طرف دره‌ای که سمت چپش، پشت ساحل عریض و کم عمق، اقیانوس آرام چشمک می‌زد و در ساحل، دو ایستگاه نجات غریق بود با برج‌های فلزی روباز. پائین دره راننده داشت وارد دروازه ورودی می‌شد که جلویش را گرفتم. روی تابلویی بزرگ، با رنگ طلایی روی پس‌زمینه سبز، نوشته شده بود: الرانچو دسکانسادو. گفتم: «توی چشم نرو. اول می‌خوام مطمئن بشم.» دور زد طرف بزرگراه، از پشت یک دیوار ساروجی به سرعت راند، بعد پیچید داخل یک جاده پرپیچ و خم و ترمز کرد. بالاسرمان درخت اوکالیپتوسی بودکه تنه‌اش دو شقه شده و به هم گره خورده بود. از تاکسی پیاده شدم، عینک تیره زدم، سلانه سلانه رفتم پائین تا کنار بزرگراه و تکیه دادم به یک جیپ قرمز روشن که رویش اسم یک بنگاه خدماتی نوشته شده بود. تاکسی تا پائین دره آمد و پیچید داخل رانچو دسکانسادو. سه دقیقه گذشت. تاکسی خالی بیرون آمد و دوباره رفت طرف بالای دره.» احتمالاً حالا شما دست‌هایتان را به هم می‌زنید و کمی هم می‌خندید و با صدای بلند اعلام می‌کنید: «این که کاری نداره! مثه آب خوردنه!» جداً؟! بگذارید از همان اول شروع کنیم. «مارلو»، قهرمان چندلر، که راوی قصه است به ما می‌گوید که از جلوی یک مرکز خرید کوچک [سوار تاکسی] گذشته است بعد از این «توصیف» ، اگرنه انتخاب‌های بی‌شمار که انتخاب‌هایی پرشمار دارد که هم می‌توانند «تمرکز توصیفی» قصه را به هم بزنند هم ایجاز را نابودکنند. او به سراغ ساده‌ترین انتخاب می‌رود یعنی دیدن و اظهار نظر کردن صرفاً از منظر خودش، نه فرضاً با توجه به اطلاعات عمومی راوی یا نویسنده. دیده‌های مارلو هم بسیار ساده‌اند: «بعد راه عریض‌تر شد.» و اظهارنظرهایش، تقریبی و «شاید»ی است نه متکی به اطلاعات دقیق و نه از سر سهل‌انگاری: «و خانه‌های یک طرف که نو هم نبودند گران به نظر می‌آمدند و خانه‌های طرف دیگر خیلی جدید اما نه چندان گران بودند.» همین اظهارنظر، چند چیز را به مخاطب یادآور می‌شود که البته در ادامه رمان هم، نویسنده به سراغشان می‌رود و از آنها برای بسط فضا و انگیزه‌های روایی استفاده می‌کند: 1- خانه‌های گران متعلق به آدم‌های قدیمی این شهرند که از لحاظ طبقاتی چندان با آدم‌های تازه که پولشان هم در مقایسه با آنها قابل ملاحظه نیست، سنخیتی ندارند 2- آدم‌های قدیمی شهر در حال محو شدن‌اند هم خودشان هم فرهنگشان هم سنت‌هایشان چرا که عده‌ای که فاقد این ویژگی‌ها هستند و خانه‌هاشان «خیلی جدید» است جلوی خانه‌های آنها در واقع صف‌آرایی کرده‌اند 3- دعوای این دو دسته از آدم‌ها ربطی به «مارلو» ندارد. او فقط از وسط صف‌آرایی آنها می‌گذرد و می‌رود سراغ زندگی خودش: «مسیر دوباره باریک شد» هم مسیر باریک می‌شود هم مخاطب تلویحاً دستگیرش می‌شود که «مارلو» آخرش باید سراغ آب باریکه خودش برود و نه پولدارهای قدیمی و نه نوکیسه‌های جدیدی که تعلق خاطری به دنیای او ندارند. در این مسیر، او «تابلوی ایست» را رد می‌کند و قبل از اینکه «سبک سنگین کند» سرازیر می‌شود طرف دره، در واقع چندلر با هر توصیف، نشانه‌ای می‌دهد از آنچه در انتظار مارلوست و بعدها، در اواسط رمان، با بسط همین نشانه‌ها، به شبکه‌ای از کنش‌ها و واکنش‌ها می‌رسد. چندلر از «جزئیات» به جای مهره‌ها و از قصه پلیسی، به عنوان صفحه شطرنج استفاده می‌کند.




 
comment نظرات ()